پاول کوگان در 9 ژوئیه 1931 در لنینگراد به دنیا آمد. او دو مدرک دبیرستان خارجی گرفت، مدرک دانشگاه دولتی لنینگراد و GITIS. به عنوان مجری گنگ توسط اپرای کیروف (مارینسکی فعلی) به کار گرفته شد. او که با هجوم سرنوشت خود را در سینما یافت، بیش از 35 فیلم مستند را کارگردانی کرد. این فیلمها از یک سو شامل «باند آهنگهای نظامی» (۱۹۶۸) با مشارکت پی.ard، کبوتر طلایی، جشنواره لایپزیگ; از سوی دیگر، مانند فیلم کامل «شورش در سوبیبور» (1989) که برای خود پاول مکاشفه بود زیرا اولین برخورد او با موضوع یهودی و موضوع هولوکاست یهودیان اروپایی بود و اولین پروژه بینالمللی شوروی-هلندی بود. در سال 1989، این فیلم برنده جایزه جوریس ایونز در جشنواره بین المللی آمستردام شد.
بیست سال کارگردانی فیلم را تدریس می کرداجرا در انستیتوی تئاتر، موسیقی و سینماتوگرافی لنینگراد. برای بیش از ده سال او مجری برنامه «سینما و زمان» در تلویزیون لنینگراد بود که از این رو «کاپلر لنینگراد» نام داشت.
در سال 1992، پاول به شدت بیمار شد. پزشکی در روسیه، همراه با آلمان و اسرائیل ناکارآمد بود. پاول در 3 نوامبر 1998 درگذشت. او در کوماروو به خاک سپرده شد.
پاول یک بار از خودش به یاد آورد: «من سومین نوزاد خانواده بودم. بزرگتربرادر به جبهه رفت تا در ماه اول کشته شود. در دوران محاصره شهر، خواهرم که دانشجوی دانشگاه بود، در ارتش خدمت می کرد، در دفاع از ارتش. پدر در محاصره از گرسنگی درگذشت. او یک ساعت ساز بود که در گور دسته جمعی در گورستان پیسکاریفسکویه دفن شد. مادر بلافاصله پس از موفقیت در زمان پس از جنگ درگذشت. در سن 14 سالگی، عصرها شروع به کار کردم، گیره مو، بافتن تورهای ماهیگیر، و خراب کردن جعبه ها.به تدریج، دبیرستان را تمام کردم، در آرزوی ورود به دپارتمان زبانشناسی، اما جریان از قبل تغییر کرده بود: «با نامی مانند شما [یک نام یهودی]، کسی اینجا کاری ندارد».
در سال 1948 بود. من برای اقتصاد سیاسی وارد دانشگاه شدم، زمانی که هیچکس به دنبال آن نبود. اما چگونه می توان تنها با بورس تحصیلی زندگی کرد؟ زن مشخصی خبر داد که می توان در تئاتر کیروف در یک گروه سوپ استخدام شد.او گفت: "با جوراب سیاهی که روی صورتت پهن شده، نماینده یک پسر سیاه پوست در اجرای "آیدا" خواهی بود. حقوق من 40 روبل در ماه بود. در دوران طفولیت در کلاس ویولن سل پذیرفته شده بودم. بهنظر میرسد که در نهایت به تناسب بینقصی رسیدهام، اما ما مطلقاً پولی برای ساز نداشتیم، بنابراین به کورنت پیستون تغییر میدهم. من نواختن کرنت را یاد گرفتم تا زمانی که دندان شکستم، با این حال اشتیاق به موسیقی برنج را برای همیشه حفظ کردمه. در حالی که در تئاتر بودم، همه چیز را در اپرا از زبان یاد گرفتم. استعداد ادبیات هم وجود داشت. یکی از طرح های من توسط بوریس پولووی در مجله "یونوست" منتشر شد، او از من خواست که به نوشتن ادامه دهم. در حالی که در صحنه، فقط کلاه و دستکش را به لمشف در نقش لنسکی خدمت کردم. از شانس من، من از تئاتر صندوقدار شدم. پس از 10 سال در آن زمان، و دوباره - به دلیل ملیت من.
با این حال سال 1959 بود. قدم می زدمدر امتداد کانال کریوکوف میرفتم و استودیوی «لنکینوخرونیکا» (مستند لنینگراد) را میدیدم – و من نمیدانستم که در کنار تئاتر آن بسیار سخت بود. آنجا من خودم را مجبور کردم که دستیار مدیر صحنه شوم -