خط داستانی
در آوریل سال هزار و نهصد و چهله میلادی کمانچهنوازی که مست است کنار جوی آب نشسته و با یادآوری زندگی پیش از جنگ جهانی دوم درگیر است. او نخستین کمانچهنواز ارکسترهای آبگرم بود که با پرستار یهودی روزا ازدواج کرد و روی پدر شدن رویا داشت، اما با تبعیض یهودیکشی مواجه شد. به کمانچه دوم تنزل میکند، به الکل و خیانت میافتد، در حالی که روزا و فرزندشان deport میشوند. از همکاران و عاشقان رانده میشود و به جنون میافتد و با جعبه کمانچه یک بیخانمان را میکشد. در گرایش روانی نهایی، نگهبان صلیب جاده را میپرستد و در نهایت فرو میافتد؛ زندگی شکستهاش گواهی است بر عشق، از دست دادن و هولاکویی.