خط داستانی
وندر به عنوان اپراتور موتور یک کشتی باربری کار میکند. وقتی برای استراحت قهوه میگیرد، زنی در یک برنامه گفتوگو در تلویزیون ظاهر میشود. در یک چشم به هم زدن، وندر درمییابد که او دوستدختر گمشدهاش از دوران کودکی است که حدود بیست سال پیش بوده است. در آن روزها وندر در یک مدرسه شبانهروزی زندگی میکرد. از پنجره اتاقش میتوانست خانه مقابل رودخانه را ببیند که زلدا در آن زندگی میکند. او دختری زیبا و دوستداشتنی است، اما نسبت به چیزی که باید احساس شود تأثیر چندانی ندارد، و این فرصت را برای وندر فراهم میکند. آنها لحظاتی خوب با هم میگذرانند تا اینکه روزی وندر پدر زلدا را در آشپزخانه مدرسه در حال رابطه با خدمتکار آشپزخانه پیدا میکند. اوضاع برای اکثر شخصیتهای درگیر بد میشود، اما پایان گشوده است.