خط داستانی
در حین مطالعه برای امتحانات پزشکی خود در دارجیلینگ، هند، آمرنات گیل پایش را میچرخاند و به درمانگر محلی، هاریهار تاپا، مراجعه میکند. آمرنات به دختر او، چاندا، جذب میشود و هر دو به هم نزدیک میشوند. آمرنات قول میدهد که برگردد، اما هرگز برنمیگردد. حدود ۲۵ سال بعد، آمرنات به دارجیلینگ برمیگردد و با یک مرسدس گرانقیمت به دنبال آرامش است. او به طور تصادفی درباره چاندا و پدرش سوال میکند و متوجه میشود که هاریهار مدتها پیش فوت کرده است؛ چاندا باردار شده و به سرعت با مردی پیر و ناتوان ازدواج کرده، دختری به دنیا آورده و سپس دیوانه شده و فوت کرده است. او همچنین متوجه میشود که چاندا دخترش، کاجلی، را به شهری دیگر فرستاده تا تحصیل کند و پزشک شود. آمرنات از بیعدالتی و درد و رنجی که برای چاندا و خانوادهاش به وجود آورده، شوکه و پر از گناه میشود. سپس او با کاجلی ملاقات میکند که در حال تحصیل پزشکی نیست، بلکه در یک خانه فساد به عنوان یک فاحشه بددهن زندگی میکند.