خط داستانی
آقای هافمن هر روز سکه ای در سبد گدای پشت ساختمان میگذارد. روزی میبیند گدا اتومبیل او را میشوید—فقط خودروی او. همان شب که گدا را با سکه میدهد، به او میگوید که آن را نشوَد. اما روز بعد دوباره اتفاق میافتد. صبح سوم، هافمن خودرو را در هر دو جهت در یک گودلِ گِلی میبرد؛ گدا با دقتی آن را میشوید. همان شب، هافمن دیگر پول نقد ندارد و فقط ۱۰۰ مارک دارد. او تلاش میکند از گدا فرار کند که با عصا دنبال او میآید. تعارض ارادهها فراتر از حد انتظار است.