خط داستانی
پس از خدمت در ارتش، امزار به انگوری بازمیگردد. گوال، بهترین چوببر، در تلاش برای پیشی گرفتن از برنامهها، درختان جوان را قطع میکند. تمارا، که به طور مخفیانه عاشق گوال است، روشهای او را فاش میکند و دوستیاش با امزار را تحت فشار قرار میدهد. در یک جشنواره، امزار در مسابقه اسبسواری برنده میشود و مانول، عشق گوال، ازدواجش با امزار را اعلام میکند. یک سال بعد، گوال غمگین است. در حین طوفان، او درختان جوان را قطع میکند و امزار را به دره میاندازد. مانول به زایمان میافتد و گوال او را به بیمارستان میبرد، جایی که او پسری به دنیا میآورد. سپس او امزار را نجات میدهد و به روستا میآورد، جایی که تمارا او را ملاقات میکند.