طوفان آلاینده
Kırlangıç Fırtınası
کمال که با خانوادهاش در یک شهر کوچک زندگی میکند، میخواهد به استانبول برود. او در آنجا رویای ادامه حرفه پدرش در کفشسازی را در سر دارد. اما پدرش با این آرزو موافق نیست. مصمم به ترک شهر، کمال منتظر است تا پدرش متقاعد شود. در این مدت او به گونول، معلم شهر، دل میبندد. در نهایت پدر کمال نرم میشود. کمال از شهر به استانبول میرود تا به تلاش برای رسیدن به رویاهایش ادامه دهد.