خط داستانی
ایداستانی استخوانی درباره مرد تنها که دنیا را ترک کرده و آرامش را تنها در کاشت درختان مییابد. این کار به آیینی مقدس برای او تبدیل شده است. اما در درون، او به دنبال راهی برای حل تنهاییاش است. روزی درDuring یک خشکی شدید، زمین پاسخی به او میدهد و مرد جسد بیجان زنی را در خاک مییابد که از گرما ترک خورده است. بیدرنگ او را به خانه میبرد، دوباره زندهاش میکند و از او مراقبت میکند. این همراه غیرمنتظره باورها و ارزشهای او را به چالش میکشد. تا کجا میشود تنها بودن را روایت کرد؟ داستانی درباره چرخهٔ مخرب تنهایی، ایدهٔ ثابت، عشق و رها کردن عشق.