یک میداسِ بیابان
A Midas of the Desert
وقتی ویروس طاعون مالاریا شیوع مییابد، صاحب مغازه خسیس Jed Thompson از این موقعیت سوءاستفاده کرده و کپسولهای کیوئین ضروری را با قیمتی گزاف به معدنکاران محلی عرضه میکند. او به معدنکار Ray Knowles که پدرش بیمار است اعتبار نمیدهد. با این حال، دختر Jed، Dora، به Ray برخی کپسولها میدهد. در نتیجه Jed او را به کار در معدن تبعید میکند. وقتی او به بیماری مبتلا میشود، دارو را از وی دریغ میکند و در حال هذیان، Ray Knowles او را میپذیرفته و پرستاری میکند. با تشویق سایر معدنکاران، آنها Jed را به بیرون از شهر راندند و در بیابان آفریدند تا بمیرد، تصور میکنند تمام اطرافش به طلا تبدیل شده است.