خط داستانی
مردی به تنهایی روی تخت در آپارتمانش دراز کشیده است. وقتی چشمانش را باز میکند، لرزش لوستر و مبلمان را متوجه میشود. در ذهنش راههای مختلفی برای فرار را امتحان میکند. یک پروانه سفید در کنار حشرهکش در حال مرگ است؛ در حالی که مرد سعی دارد خود را از زلزله نجات دهد، پروانه نیز در تلاش است تا خود را نجات دهد. مرد، در آخرین فکرش، دیگر تصمیم به فرار نمیگیرد. به آرامی بلند میشود، به آشپزخانه میرود و آب مینوشد. سپس به تختش برمیگردد و به پروانه نگاه میکند که آخرین بالش را تکان میدهد و میمیرد. او دراز میکشد و خورشید رنگ خون بر او میتابد.