خط داستانی
دکتر رامش در حال فرار از پلیس است و از صحنه قتل فرار کرده است، جایی که او در حال کشتن متجاوز خواهرش (جایالکشمی، به عنوان رکها) است که توسط آمباریش بازی شده است. او در یک ایستگاه راهآهن خلوت در یک شب بارانی با سندیا (آراثی) که همچنین یک عروس فراری است ملاقات میکند. با زنی که در ساری سفید آواز غمانگیزی میخواند، این فضا برای این دو غریبه بسیار ترسناک میشود. آنها به آرامی یاد میگیرند که چه کسانی هستند و به نظر میرسد دستهای سرنوشت به طور فعال برای ملاقات قهرمان و قهرمانه نامزد شده تلاش میکنند.