خط داستانی
اشلی تمام عمرش به تنهایی زندگی کرده است. او در این کریسمس احساس تنهایی بیشتری میکند زیرا به دنبال کار میگردد و بینتیجه است. شادیهای فصلی اطرافش فقط زخمهایش را بیشتر میکند در حالی که به سختی برای خود و سگش، داش، زندگی میکند. اما همسایهاش، نیک، دقیقاً میداند چه کار کند. او به اشلی پیشنهاد کار میدهد تا دستیار او در بهترین کار، یعنی کمک به دیگران باشد. اما یک قید وجود دارد که اشلی باید به آن احترام بگذارد - او نمیتواند به کسی بگوید که رئیس جدیدش نوعی سانتای مخفی است که به دیگران به صورت ناشناس کمک میکند. از طریق کار جدیدش، اشلی با ویل، نویسندهای برای یک مجله تجاری آشنا میشود که آنچه اشلی انجام میدهد و بهویژه نقش نیک را کشف میکند. در حالی که اشلی و نیک به نیازمندان کمک میکنند، اشلی سعی میکند راز نیک و قلب خودش را محافظت کند، در حالی که ویل باید عواقب کارهایش را بسنجید.