روتون
Rutunn'
مرز بین حافظه و واقعیت کجاست؟ میشل پس از سالها و در کهنسالی به زادگاهش «روتون» بازمیگردد. او با قدم زدن در خیابانهای روستا به خانه قدیمی خود میرسد، جایی که خاطرات از سکوت و غبار سر برمیآورند: پسرش که هنوز جوان است، همسرش، موسیقیهایی از دورانی دیگر و ایوانی با چشماندازی بیکران. او در خاطره غرق میشود، آن را چنان تجربه میکند که گویی همهچیز هماکنون در حال رخ دادن است. با این حال، او هرگز نتوانسته است به آن خانه بازگردد.