خط داستانی
دارمالینگام (م.ر. رادا)، یک زمیندار ثروتمند، پدر دو پسر و یک دختر است. پسر بزرگش با دختر یک معلم فقیر، کاملا، ازدواج میکند. دارمالینگام آنها را طرد میکند. پسر میمیرد و کاملا بیخانمان میماند، با یک کودک کوچک. ناتان (م.گ.ر)، یک افسر پلیس، به کاملا پناه میدهد و تصمیم میگیرد به او در مبارزه برای حق و حقوقش کمک کند. اما کاملا در راه دادگاه به قتل میرسد. انگشتها به سمت دارمالینگام و پسرش شانکار (م.ن. نبیار) اشاره میکند. به طرز عجیبی، شانکار و خواهر ناتان، اوم، در عشق هستند. ناتان برای تحقیق در مورد پرونده میآید و عاشق دختر دارمالینگام، سارا سو، میشود. حالا ناتان در یک دو راهی قرار دارد. آیا باید از شانکار حمایت کند چون او معشوق خواهرش است یا باید پرونده را رها کند چون عاشق دختر دارمالینگام است؟ یا آیا قاتل واقعی شخص دیگری است؟