خط داستانی
پس از رها شدن بچه گربه دو ماهه به نام چیبی-نِکو توسط صاحبان سابقش، توسط توکیوِ بیست ویک ساله پیدا میشود. هرچند مادر او به گربهها آلرژی دارد و از آنها ترس دارد، با تمایل او به نگه داشتن بچه گربه موافقت میکند زیرا میترسد که او بعد از شکست در قبولی دانشگاه بیش از حد درون گرا شده باشد. چیبی-نِکو به زودی عاشق توکیو میشود. در ذهن خود، چیبی-نِکو انسان کوچکی است که با زبان انسان سخن میگوید، هرچند مردم فقط میگویند میو میو میشنوند و او بر این باور است که انسانها روزگاری کودکان گربه بودهاند. گربه ولگردی به چیبی-نِکو از بهشتی به نام cotonland میگوید که در آن رویاها میتوانند برآورده شوند.