خط داستانی
هیجران زمانی که پدرش او را با راضای ازدواج به اجبار می فرستد از خانه فرار می کند. رضا ابتدا فکر می کند هیجران نمی خواهد با او باشد و به اولاً بودنش بی تفاوت است. اما وقتی او را اذیت می کند، تصمیم می گیرد به قضیه رسیدگی کند و سفری طولانی به سمت استانبول را آغاز می کند.