خط داستانی
پانی همسر مالک زمین می شود و نخستین زن روستا می گردد. ازدواج جز ثروت برایش می آورد، عشق به اربابش ندارد، خانوادهٔ جدید او از او نفرت دارند و حتی خدمتکاری از دوستان سابقش به دست نمی آورد. محبت قدیمی اش، میکای، ناگهان به روستا برمی گردد و به دیدن زن می آید. پانی با لبخند او را می پذیرد و پس از متهمات متقابل او را اخراج می کند. به شوهرش هر دو را می گوید، اما کوماروومی مردانه نیست و خودش از دست می اندازد، میکای را با دیگران از مراسم اخراج می کند و او را برای همیشه از او متنفر می کند. وقتی پانی دوباره با میکا روبه رو می شود، اجازه نمی دهد به مجرد رفتن به پست دوباره جدا شود. ترجمه ای دیگر از اثر زیگمنـد موریچز.