خط داستانی
چیما آدمی درونگرا با ذهنی تحلیلگر است در حالی که ناچو برونگرا و دارای جذبهٔ فراوان است. آنها میخواهند بند تشکیل دهند اما نمیدانند چگونه. آنها آوِدفِیسهایی ساختهاند اما هیچکس از آنها خوشش نمیآید، حتی خودشان. پدر و مادر ناچو همواره او را با برادرش مقایسه میکنند و او را وادار میکنند که بیشتر شبیه او باشد. چیما مجبور است در حلقهٔ کودکانِ کلیسا بخواند. اما روزی میفهمند که پنی، معلم موسیقیشان، گذشتهای دارد که ممکن است به آنها در تبدیلشدن به بند بهتری کمک کند. آنها تصمیم میگیرند او را برای کمک قانع کنند. آنها از آنا، میکا و گونزالس میخواهند به آنها بپیوندند و اکنون برای درسهای پنی آمادهاند. چیما سعی میکند صدای خود را بیابد و با ترسهایش روبهرو شود در حالی که ناچو تلاشی میکند تا بااخلاصتری به ارزشهای مهم زندگی بها بدهد.