خط داستانی
سال هزار و نهصد وهشتاد و چهار. لیڈیا دختری جسور به سن دوازده سال زندگی می کند در دهکده ای معدنی که به بیماری نامعلومی مبتلاست که تا کنون مردان زیادی را کشته و به گفته شایعات با نگاه کردن به چشم یکدیگر منتقل می شود. برادر محبوبش آلِخسو که اضافه وزن دارد و همجنس گراست متهم به حمل بیماری می شود و روستاییان تصمیم می گیرند او را به بند کشیده و مراقبش باشند. این اتفاق لی دیا را وادار می سازد که از خرافات بَرشورد و رابطه با خانواده اش را به آزمون بگذارد.