خط داستانی
سالهاست که آکین به بیمارستان رفت و آمد دارد. او بیرحم، عصبانی و از اینکه در سیستم گیر کرده، شوکه است. از زمان ترخیصش، به خوبی میداند که زندگی قدیمیاش برای همیشه رفته است. او قادر به ترک خانه خانوادهاش نیست جز برای بازدیدهای گاه و بیگاه از بناهای مذهبی در استانبول. در این بازدیدها، او به حالت نشئگی فرو میرود و سعی میکند به خدا پناه ببرد. این ساختارهای الهی چیزی در او را تحریک میکنند. در حالی که ارتباطش با خود واقعیاش را از دست میدهد، ذهنش به واقعیتی دیگر منتقل میشود.