در شب سال نو، تنها چند ساعت قبل از جدایی چکسلواکی، خانواده وارچال در بانسکا بیستریسا در مقابل کلیسا جمع میشوند تا جدیدترین عضو خانواده، زوزکا، دختر پتر و هلنا را غسل تعمید دهند. اما پتر از تعمید جا میماند، زیرا به پرونده پدرش دانیل دست پیدا کرده و میفهمد که پدرش به عنوان یک عامل از سوی ŠtB هدایت میشده است. وقتی پتر بالاخره به خانه میرسد، بلافاصله با کشف خود به دانیل میپردازد. قلب دانیل نمیتواند این فشار را تحمل کند و دچار حمله قلبی میشود. جان او با مداخله سریع یک دوست خانوادگی و بقیه خانواده نجات مییابد. دانیل به بیمارستان منتقل میشود. پس از اینکه پتر دلیل سقوط پدرش را فاش میکند، رازهای بیشتری از خانواده وارچال شروع به ظهور میکند و بحث درباره پدر و انگیزههای او شدت میگیرد. در حالی که آنها پرونده را با هم ورق میزنند، خانواده با هر صفحه جدید به شدت تکان میخورد.