خط داستانی
عاشقان دارا (آزاد) و انگوری (اندیرا) به خاطر پدر انگوری که با این ازدواج مخالف است، از هم جدا میشوند. اما پس از اینکه دارا در یک مسابقه ورزشی پیروز میشود، یک کشیش باعث میشود که این زوج جوان به ازدواج یکدیگر درآیند. دارا و برادرش، شاهباز، برای کار به شهری دور سفر میکنند و با روفی، صاحب مهمانخانهای که در آنجا پناه گرفتهاند، روبرو میشوند. روفی به دارای خوشچهره علاقهمند میشود، اما دارا به پیشرفتهای او پاسخ منفی میدهد. روفی که از این موضوع عصبانی است، به کمک یک جادوگر میرود تا بر دارا جادو کند تا او همسرش را فراموش کند و فقط عاشق او شود.