خط داستانی
دانشمند رامو و همسرش اومه (نازیرا) با پسر چهار سالهشان لهر در جنگل زندگی میکنند، جایی که او آزمایشهایی انجام میدهد. او اکسیر زندگی را کشف کرده است. شیرها به خانهشان حمله میکنند و او را میکشند، در حالی که همسرش از غم دیوانه میشود. پسر رامو، لهر، و سگ کوچکشان موتی، با کمک مردی نیمهانسان و نیمهمیمون به نام دادا (بومن شروف) فرار میکنند. پانزده سال بعد، چند نفر از شهر به جنگل میآیند. یکی از آنها پدر رامو است که با دختر خواندهاش، لیلا، آمده است. بیهاری، یکی از افراد گروه، میخواهد فرمول را برای مقاصد خود به دست آورد. فرمول قبل از مرگش به گردن لهر آویزان شده بود. لهر اکنون بزرگ شده و به عنوان تارزان (جان کاواس) شناخته میشود و در جنگل بزرگ شده است. بین لیلا و تارزان به دلیل نداشتن مهارتهای زبانی، حوادث خندهداری رخ میدهد. تارزان لیلا را از پیشرفتهای ناخواسته بیهاری نجات میدهد.