خط داستانی
زمانی که یوناس شغلش را در یک شرکت استارتاپی در هامبورگ از دست میدهد، دلش نمیآید به دوست دخترش کاترینا بگوید، زیرا اعصاب او به خاطر امتحانات نهایی حقوقش در حال تنگ شدن است. هر روز صبح او از آپارتمانشان خارج میشود و به طور بیهدف در متروپولیس سرگردان میشود. پس از یک ملاقات تصادفی با رئیس سابقش مارک، یوناس شروع به مشاهده مدیر جوان میکند. کنجکاوی او به تدریج به وسواس تبدیل میشود و دروغهای کوچک و بزرگ روزمره به نوعی استراتژی بقا برای یوناس تبدیل میشود. در حالی که کاترینا متوجه رفتارهای عجیب او میشود، یوناس کنترل رویدادها را بیشتر و بیشتر از دست میدهد. سیلاب به احساسات ناتوانی فرد در برابر فشار رقابتی و عملکردی فزاینده میپردازد. ترس از شکست در یک رقابت درک شده از زندگی، یک چرخه از تصمیمات نادرست را آغاز میکند که راهی برای خروج از آن به نظر نمیرسد. اولین فیلم جورج پلزر بر اساس یک توصیف ۲۰ صفحهای از داستان، دیالوگها و اقداماتی که با بازیگران در محل به صورت بداهه اجرا شده، فیلمبرداری شده است.