خط داستانی
زندگی مشاتو در شهر پرسه زدن است زندگی سریعی در شهر سریع دارالسلام هیچ وقتی برای توقف نیست و مشاتو چنین دوست دارد تا اینکه سکوت از طریق سر و صدای شهر با سه کلمه قطع میشود مادر مرده است با این کلمات زندگی مشاتو برای همیشه تغییر میکند او به خانه برمیگردد جایی که ترک کرده بود تا تنها همدم خود را دفن کند با این حال مادرش هدیهای به جای گذاشته است صدای او حضور پنهان او امواجی ملایم که او را به باز کردن چشمها و گوشهایش وادار میکند تا درسهای طبیعت و زمین و ریشههایی که از آن تغذیه میکند را بیاموزد. پدرش او را از خانه بیرون رانده است پس باید از زمین زندگی بیاموزد به رویارویی با دشمنان قدیمی و ایجاد ائتلافهای تازه بپردازد تا جنگ را بیاموزد و عشق بورزد بیش از هر چیز باید دریابد با چه چیزی مبارزه میکند