خط داستانی
در عشق هیچ حقیقت واحدی وجود ندارد. هر کس راه خود را میرود. کدام باید اولویت داشته باشد – شور یا وظیفه؟ چگونه انتخاب میکنیم؟ و چه کسی حق قضاوت دارد؟ اینها سوالات ابدی هستند که بیرحمانه توسط زندگی بر ما تحمیل میشوند. آنا کارنینا انتخاب خود را کرد و پسرش سرگئی را تنها گذاشت تا درک کند چرا مادرش چنین مسیر تراژیک و وحشتناکی را انتخاب کرد و کنت ورونسکی در یاد زنانی که هنوز 30 سال بعد خود را به خاطر مرگ او سرزنش میکند، گرفتار است. در سال 1904، پس از یکی از نبردهای جنگ روس-ژاپن، سرگئی کارنین و الکسی ورونسکی در یک روستای دورافتاده در منچوری با هم روبرو میشوند، جایی که سرنوشت فرصتی برای بازگشت به وقایع گذشته و در نهایت یافتن پاسخهایی که هر دو مدتها به دنبال آن بودند، به آنها میدهد.