خط داستانی
دو دوست در حاشیهٔ شهر و روی ریلهای قطار برای خودکشی با هم دیدار میکنند. پیرمرد بازنشسته مدیر مدرسه میگوید برای فرزندانم هیچ نکردهام و با این غم برای مرگ میآیم. دوست دوم که پیش از این از خدمات سازمانهای اداری هندی بازنشسته شده است با صدای شکسته میگوید غمهای من با تو فرق دارد. من همه چیز را برای فرزندانم دادهام اما آنان از من راضی نیستند. این زندگی بیمعنا است. همین است که من اینجا هستم تا خودکشی کنم. اولی در داستان دوم محو شده بود و تصمیمش را تغییر داده و به عقب برگشت. ناگهان صدای سوت قطار بلند میشود.