خط داستانی
یواخیم بیست و پنج سال دارد. لبخند دلنشینش نبرد روزانهاش را پنهان میکند؛ مبارزه با اعتیاد به هرویین. او هر روز سیگار میکشد و تقریباً هر دو سه روز تلاش میکند ترک کند. او از آن مواد و کنترلی که بر او دارد متنفر است اما دردش را از بین میبرد. پس از سالها چرخهٔ آزار، یواخیم به آستانهٔ فروپاشی است و تماس غیرمنتظرهای از دوستدختر سابقش ماریا میگیرد که دستکم فرزندانشان را دارد. او از دیدن پسربچهشان لیوکس تا کنون خبری نداشته و او از یواخیم میخواهد تا هنگام آزادی ماریا از او نگهداری کند. بدون گزینهٔ زیاد و با این گمان که تنها چند ساعتی طول میکشد، یواخیم میپذیرد. به تعجب خودش او میخواهد لیوکس را نگه دارد تا دلیلِ زندگیکردن را بیابد—مردی مسئول و فِیبُر.