خط داستانی
در شهری کوچک و پوشیده از برف بلاروس، آموزگار زبان انگلیسی سابق از طریق توزیع برگهها در صندوقهای پستی معیشت خود را میگذراند. شبها با همسرش در آپارتمان کدرشان کنار هم مینشینند و دربارهٔ فرزندشان که در مینک زندگی میکند که معمولاً نمیبینند، یادآوری میکنند. شاید تنها هیجان هفتهشان خریدن یک بلیط لاتاری باشد که برای چند ثانیه فرصت رویاپردازی میدهد. دوربین یولیایا شاتون در ابتدا به صفرهای سفید کنار جادهها دقیق میشود و سپس به رفتار معلم در رفت و آمدهایش نگاه میکند—ثبت دقیقی با حسی از ناامیدی زمینی که در سینمای امروز کمتر دیده میشود. معلم با صبر به جهانی خرابی عادت کرده و زندگیاش با سفری از شرم فروخورده همراه است. بوی بیتوجهی بین بلوکهای آپارتمانی، گفتارهای به زبان آمده و صدای پسزمینهٔ تلویزیون میپیچد. هوای طنز امنیتی در هوا میچرخد و نیازمند صبر و مسئولیتپذیری یولیایا شاتون برای درک آن است.