خط داستانی
این یک روز معمولی است. او همان ترمینال فرودگاه را تمیز میکند، اما ناگهان، چیزی او را مجبور میکند تا روال روزمره خود را تغییر دهد. او فرودگاه را ترک میکند و به سمت خانهای که یک زن مجرد و دخترش در آن زندگی میکنند، عجله میکند. او با متقاعد کردن آنها که برای کمک آمده، به سرعت اعتمادشان را جلب میکند. بنابراین زن به او اجازه میدهد وارد خانهاش شود. غریبه به اطراف نگاه میکند و به نظر میرسد که همه چیز در این مکان برایش آشناست. به زودی مشخص خواهد شد که چه چیزی در واقع او را به آنجا کشانده است...