خط داستانی
فیتز به خاطر تصمیم والدینش برای جدایی، خشمگین است. به نظر میرسد که این بدترین کریسمس ممکن باشد و او دیگر نمیتواند به عشق باور داشته باشد. وقتی خواهرش بنته به طور تصادفی نوک یک انگشتش را از دست میدهد، همه خانواده در بیمارستان جمع میشوند. تازه طلاق گرفتهاند، شرایط بسیار awkward (ناجور/پرتنش) است و همه در کنار هم جمع شدهاند. فیتز آنقدر عصبانی است که فرار میکند – به داخل بیمارستان.