خط داستانی
داستان از آنجا آغاز میشود که تایلر اوکانر، نویسندهای جوان و همجنسگرا، به یک درمانگر مراجعه میکند و درمییابد که از یک اختلال اضطرابی رایج به نام «فلج تحلیلی» رنج میبرد - ناتوانی در اقدام کردن بدون آنکه تمام راههای ممکنی که هر انتخاب میتواند به اشتباه بینجامد، تصور شود. مشکل این است که اگر این وضعیت کنترل نشود، تایلر را به حالت کاملی از بیعملی سوق خواهد داد. برای مقابله با این اختلال، تایلر تصمیم میگیرد بر اضطرابش غلبه کند و از همسایه جذابش، شین، برای قهوه دعوت کند. با وجود طوفانی از فجایع تصورشده، قرارشان به خوبی پیش میرود و در نهایت شین و تایلر با یکدیگر وارد رابطه میشوند. برخلاف همه احتمالات، رابطه پیش میرود، اما نه بدون آنکه هر مرحله از آن - سکس، زندگی مشترک و ملاقات با والدین شین - با ریزش بهمنی از خیالپردازیهای منفی، هرچند خندهدار، همراه باشد.