خط داستانی
پرستار بچه برای او داستانهای سنت مارتین را میخواند، که نیمهای از پالتوی خود را به یک مرد فقیر در دروازههای شهر آمیان میدهد تا او از سرما محافظت کند. بچه که از این داستان شگفتزده شده، در پارک بازی میکند و با یک مرد فقیر و پسرش که هر دو در حال یخ زدن هستند، ملاقات میکند. بچه تصمیم میگیرد سنت مارتین را تقلید کند، پالتوی خود را در میآورد و آن را به دو تکه تقسیم میکند. او یک تکه را به پسر فقیر میدهد. بچه به پرستارش برمیگردد و عمل نیکش را برای او تعریف میکند. او توضیح میدهد که نیمهای از پالتو خیلی مفید نیست. بچه که احمق بودنش را میفهمد، شروع به گریه میکند. پرستار او را به دست میگیرد تا دو فقیر را ببیند. او پالتو را با سنجاقهای ایمنی تعمیر میکند. حالا پسر فقیر یک پالتوی کامل دارد. پس از رفتن بچه و پرستارش، پسر فقیر میتواند با پالتوی زیبایش بازی کند.