خط داستانی
«روزهای خالی» داستان روزی از زندگی ژان و فابیانا، زوجی از دوست پسرهای جوان است که سعی میکنند زندگیشان را در شهری کوچک در درون برزیل بازتعریف کنند. آنها در سال آخر دبیرستان هستند و با همان سنت قدیمی روبهرو میشوند: یا از این شهر میروند و یا در اینجا میمانند و با تاریخ والدینشان ادامه میدهند. در پایان این روز ژان خودکشی میکند و فابیانا ناپدید میشود. دو سال بعد، Dیان و آلانیس، زوج دیگری از دوست پسرهای جوان، سعی میکنند بفهمند چگونه همه چیز اینطور شد.