خط داستانی
هانا از خانه به وسیله مادرش آگاتا در شانزده سالگی اخراج شد. او این مدت را درون خود آرامش جستجو کرده است. وقتی برادر هانا پس از پانزده سال برای اهدای کلیه به آگاتا با او تماس میگیرد، حس میکند دوباره مانند شانزده ساله است. او بند به این باور خانواده بسته است و احساس میکند باید به مادرش کمک کند، اما نمیتواند اين فکر را از ذهن بیرون کند که شاید کار درستی نیست.