خط داستانی
کامیلا کابوس میبیند. یک هیولا او را تعقیب میکند. او بیدار میشود و مادرش به اتاقش میآید، اما کامیلا آماده برخورد با او نیست. او میخواهد تنها باشد. احساس میکند که هیولا هنوز آنجا، جایی در نزدیکی است. او سعی میکند با بیرون رفتن و بازی با دوستانش آنچه را که اتفاق افتاده فراموش کند.