خط داستانی
در مهی از حافظه که حقیقتی در آن نیست، لوسی به دنبال مکانی برای تعلق می گردد و از هر چیزی که به خاطر نمی آورد فرار می کند. بازی از دست می رود و لوسی را به تپه ها برمی گرداند جایی که به گذشته آشکارا روبه رو می شود جمع آوری سرنخ ها او را قادر به دیدن آن نمی کند اما به سرعت او را به فرار می کشاند تا گرایش پیدا کند کسانی که اطراف لوسی از تله ای که در آن است آگاهند و برای سال ها از او استفاده می کنند هرکدام نقشه خود را دارند برای طراحی او در انتظار هستند تا او بیدار شود یا سفر را ادامه دهد تا آنها بتوانند او را آنطور که می خواهند کنترل کنند آیا لوسی نیرو برای شکستن چرخه را می یابد یا بقای او از راهی که دنبال می کند او را کور می کند برای شکستن چرخه فقط کافی است رهایش کند اما برای این کار باید اول به چشمش نگاه کند و حقیقت را همانطور که هست ببیند اما چگونه می تواند ببیند که حقیقت است وقتی همه آنچه تاکنون می دانسته دروغ بوده است