خط داستانی
رابرت از کابوسها رنج میبرد. در جستجوی اطلاعات بیشتر درباره وضعیتش، به همراه دوستش رازاك به سفری میرود. آنها به روستایی به نام اودِیانا سامودرا میروند، جایی که رابرت با واسوپراها، دختر صاحبخانه روستا آشنا میشود و عاشق او میشود. واسوپراها و رابرت به همراه هم به یک اکتشاف میروند تا حقیقت پشت فریادهای بلندی که شبها روستا را آزار میدهد، کشف کنند. در جستجویش، رابرت متوجه میشود که او تجسد دوباره یافته و در زندگی گذشتهاش به عنوان رندهاوا زندگی کرده است.